Yadegari

به دریا رسیدیم...به آبی دریا...

کمی که در سکوت روی ماسه های ساحل راه رفتیم صدایش سکوت 

بینمان را شکست و گفت : می دونی یاسمن... این جا آخرشه!

با تعجب به او خیره شدم اما انگار او در حال و هوای دیگری 

 سیر می کرد و همان طور که به رو به رو نگاه می کرد گفت :

یاسمن...

خدا شاهده...

خدا می دونه که عشق ما از اولش پاک بود...همین دریا...این دریا

شاهده که چه روزایی رو دور از تو به شب رسوندم. ناگهان انگار که

چیزی آشنا دیده باشد از حرکت باز ایستاد و با دستش به نقطه ای اشاره

کرد و گفت : اون جا رو نگاه کن! اون تخته سنگ بزرگ رو می بینی؟

با حرکت سر جواب مثبت دادم که دستم را گرفت و گفت :

 بیا تا بهت بگم! وقتی به تخته سنگ رسیدیم روی آن نشست و به من

نگاه کرد. من هم کنارش نشستم و منتظر ماندم.سرش را پایین انداخته

بود که گفت : هر وقت دلم می گرفت تنهایی می یومدم و این جا

 می نشستم و به تو فکر می کردم. اسمتو با دستم روی این ماسه ها

می نوشتم. لبخندی زد و ادامه داد : آخه شنیده بودم اگه آدم اسم کسی رو

که دوست داره روی ماسه های دریا بنویسه حتما بهش می رسه!

حالا تو پیشمی...دیگه تنهایی این جا نمیام ولی باورم نمی شه که تو

به خاطر من از همه چی گذشتی...! جمله ی آخر را طوری که صدایش

می لرزید بیان کرد و دوباره سرش را پایین انداخت. یک لحظه

 دلم آتش گرفت و با حیرت پرسیدم : تو داری گریه می کنی؟!

سرش را بلند کرد و در حالی که مستقیم به چشمانم نگاه می کرد گفت :

اینا اشک خوش حالیه! اشک در چشمانم جمع شد و نگاهم را عاشقانه

 به نیم رخ جذابش دوختم. اسمش را صدا زدم که منتظر نگاهم کرد و

 من پاسخ نگاهش را با لبخندی مهربان و نگاهی بی قرار دادم.

او هم فقط نگاهم کرد. هیچ چیز نگفتیم اما نگاهمان در تمام جمله های

زیبای زندگی خلاصه شد.

 

                                                   ادامه دارد...  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 22:57  توسط Yasaman  | 

از پنجره ی اتاقمان خیره به دریا نگاه می کردم و به این می اندیشیدم که بالاخره به آرزویم

رسیدم...اما آرزویی که در پشت هاله ی غم چشمانم پنهان شده بود و از این می ترسیدم که تمام

 اینها یک رویا باشد. من در خانه تنها بودم و او برای خرید لوازم مورد نیاز بیرون رفته بود.

فکری کردم و دفتر نوشته هایم را با یک خودکار از کیفم بیرون آوردم.خاطرات گذشته ها

بد جور روی دلم سنگینی می کرد و آبی دریا و آرامش آن من را به یاد چشمانش می انداخت.

می خواستم از اولش بنویسم...همه چیزهایی که به خاطرش آن روز دور از همه کس بودم و

 چه شد که به این جا رسیدیم. برای دل خودم اما خطاب به او شروع به نوشتن کردم...

می خواستم حرفهایم تنها برای او بماند  :

یادت می یاد...توی اون شب بارونی...اون شبی که بارون بی رحمانه می بارید و شرشرش

به هیچ کس رحم نمی کرد. بارون اون قدر تند تند می بارید که انگار می خواست سطح خیابون

 رو خورد کنه! اگر چه من چتر داشتم اما یادم میاد اون قدر سرد شده بود که از سرما می لرزیدم

و مثل موش آبکشیده شده بودم! بیست دقیقه ای بود که همون جور زیربارون منتظر تاکسی

ایستاده بودم اما هیچ ماشینی از اون خیابون رد نمی شد و اگه تاکسی هم رد می شد با سرعت

می رفت و اعتناییی به من نمی کرد. همون جور که به خیابون نگاه می کردم از اون ته

 یه ماشین مشکی دیدم. یک متر مونده بود که به من برسه و از جلوم بگذره که توی همین

فاصله انگار یکی اومد و یه سطل آب روم خالی کرد!! خیس آب شده بودم و با عصبانیت به اون

 ماشین که کمی جلو تر از من ناگهان روی ترمز زده بود نگاه کردم و همان طور که با خشم

دستانم را مشت کرده بودم...ماشین مشکی دنده عقب گرفت تا به من رسید.

تو شیشه رو پایین دادی و محترمانه گفتی : خانوم...شرمنده...واقعا اتفاقی شد. معذرت می خوام

اعتنایی نکرم که ناگهان گفتی : خانوم معینی!! شمایین؟؟! نگاهت کردم و جدی پرسیدم :

 شما فامیلی منو از کجا می دونین؟!!  گفتی : اختیار دارین خانوم. مگه میشه هم کلاسیمو

 نشناسم؟! وقتی به صورتت دقتق تر شدم تازه فهمیدم که با هم... هم کلاسی دانشگاه هستیم.

انگار اولین بار بود که تو رو می دیدم. با عجله گفتی : خواهش می کنم تا بیشتر از این زیر

بارون خیس نشدین تا هر مسیری که بخواین برسونمتون. نگاه مرددی به داخل ماشین انداختم

 که گفتی : من تنهام. تعارف نکنین دیگه...الان سرما می خورینا..! گفتم : آخه مزاحم شما

می شم.  ـــ چه مزاحمتی!! زودتر سوارشین خواهش می کنم. بعد از این که آدرس مسیری که

می خواستم رو بهت دادم هر دو سکوت کردیم. اون موقع...یادت میاد یه آهنگ با موزیک خالی

گذاشتی و گفتی : من نوازنده ی این آهنگ رو خیلی دوست دارم و رو به من گفتی : شما چی؟

منم گفتم اتفاقا این یکی از آهنگ های مورد علاقمه...

هنوز صدای موسیقیش تو گوشمه...

به اینجای نوشته هایم که رسیدم صدای چرخاندن کلید در قفل در خبر از آمدن او داد.

 برای همین دفتر را با عجله در کیفم گذاشتم و از اتاق خارج شدم و بلا فاصله رایحه ی

 عطر خوش بویش بینی ام را پر کرد. لبخند زنان گفتم : سلام آقای خوش تیپ!

خندید و گفت:

سلام به روی ماهت!  بیا...اینم چیزایی که امررر فرمودین بخرم! این جمله را با حالت خاصی

گفت که خندم گرفت و گفتم : آفرین آفرین!! دستتم درد نکنه! سرش را بالا گرفت و گفت :

خواهش می شود! حالا ... یاسمن خود خود خودم...دوست داری بریم لب دریا قدم بزنیم؟؟؟

 

                                                                             ادامه دارد...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 13:8  توسط Yasaman  | 

لحظه های عشق...

آن شب...شب سرنوشت سازی برای زندگی من بود که وجود او

برای تمام دغدغه ها و دلتنگی هایم مثل آبی روی آتش می نمود.

آن شب...من و او... از همه جا و همه کس دل بریدیم و با آن

 سرزمین برای همیشه خداحافظی کردیم.

تنها خدایم بود و او...تنها خدایم...من...او...

سر انجام به خانه ی رویاهایم رسیدم.همان خانه که همیشه برایم با

آب و تاب از آن تعریف می کرد و از خوش حالی چشمانش

 برق می زد.

من که در طول راه خواب بودم...با نوازش دستانش چشم گشودم و

 متوجه ی اطراف شدم. آن جا من را یاد بهشت می انداخت.

ماشین را در باغ پارک کرد و رو به من گفت: نمی خوای پیاده بشی؟

آن قدر محو تماشای باغ بودم که حواسم به کلی پرت شده بود.

از خودم خنده ام گرفت و از ماشین پیاده شدم.چقدر بزرگ بود...

آن قدر که آن سویش پیدا نمی شد. با خوش حالی به سمت گل های

باغ رفتم و از دیدن آن همه قشنگی به وجد آمدم و هر چیز تازه ای که

 می دیدم...کودکانه ذوق می کردم.

ناگهان نگاهم در نگاهش گره خورد که متوجه شدم چند دقیقه است

 به همان حالت ایستاده و نگاهم می کند.

دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و گفتم: وای!! این جا محشره!!

خیلی قشنگه!!! گفت: حالا کجاشو دیدی...!

همه ی اینا فدای یه تار موی تو...چشمکی زد و با شیطنت خندید و

ادامه داد: منم فدای تو...!

خندیدم که باز گفت: اصل کاری اونجاست! یه نگاه بنداز!

چشمم به جایی که اشاره می کرد افتاد و در ته باغ ویلای

 قشنگ و با شکوهی دیدم.چشمانم را بستم و گفتم: وای!!!!

دست هم را گرفتیم و در امتداد باغ دویدیم تا به ویلا برسیم.

آن لحظه ها...لحظع های با او...

در کنار او همیشه بوی عشق می داد...لحظه های عشق بود...!

 

                                                    ادامه دارد...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 20:30  توسط Yasaman  | 

یک داستان و یک رویا...

با بی قراری در امتداد اتاق تاریکم قدم می زنم و دلهره ی عجیبی به جانم

افتاده...تنها صدای حرکت

عقربه های ساعت سکوت آزار دهنده ی این لحظه ها را می شکند. دو عزیز

مهربانم در فاصله ای کم و در

اتاقی دیگر خفته اند. بی خبر از همه چیز...راحت و آسوده...

ساعت سه و بیست دقیقه ی بامداد را نشان می دهد و من از وقتی که به

بهانه ی خوابیدن به اتاقم پناه

بردم...تا به حال چشم بر هم نذاشتم. دوست داشتم آن طور که می خواهم

با پدر و مادر عزیزم

خداحافظی کنم اما ترسیدم که نگاه پریشانم...چشمان خیسم و دستان

لرزانم...حال دگرگونم را افشا

کند. هم چنان موبایلم را در دستم می فشارم و قدم می زنم...خدایا...مگه

نگفته بود منتظر بمون تا بیام..؟؟!!

 نکند قصد شوخی با من را داشته؟ نه...امکان ندارد چون هر دو از چند روز

پیش برای همچین روزی

 بی قرار بودیم.

به دور و بر اتاق تاریکم نگاه می کنم و از همین حالا دلم برای تمام وسایل و خاطره هایم تنگ

می شود اما تنها چیزی که برایم باقی می ماند یک کوله پشتی است که امروز با بغضی که در

گلویم نشسته بود ...آن را بستم و به جز آن ساز و همدمم...همدم تنهاییم...ویالنم را کناری گذاشتم

تا برای همیشه با خود ببرم.

آن چنان در افکارم غوطه ور بودم که لرزش موبایل را در دستم حس نکردم و وقتی به خود آمدم

که با عجله جواب دادم : الو...

صدای گرم و بی قرارش خط تلفن را پر کرد : یاسمن...بیا پایین عزیزم.

مردد جواب دادم: اومدم.

پالتوی پشمی ام را پوشیدم و با دلی شکسته در خانه را بستم و بیرون آمدم.

ماشینش را در کناری پارک کرده و به آن تکیه داده بود و به نقطه ی نا معلومی خیره نگاه

  می کرد. وقتی جلو تر رفتم تازه متوجه ی آمدنم شد.مثل کودکی معصوم چشم ها و نگاه پاکش

را به من دوخت.

بدون هیچ حرفی دستانم را با دو دستش گرفت و به چشمانم خیره شد.

کوچه خلوت و پر از سکوت بود و سوز سردی می آمد. نگاهم را به زمین دوختم که گفت:

چرا انقدر دستات یخ کرده؟! بدون این که نگاهش کنم در جوابش لبخند زدم. 

گفت:  به من نگاه کن ! 

بی اختیار سرم را بلند کردم که صورتم را میان دستانش گرفت و گفت: یاسمن...

بدون تو نمی تونم  خودت می دونی...! قلبم از آن همه یه رنگی و صداقت حرف هایش به درد

آمد و گفتم : قول میدم...به شرط این که تو هم تنهام نذاری...!!!

                         

                                          ادامه دارد ...  

                                             

                                         

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 12:2  توسط Yasaman  | 

یادم میاد روز اول که دیدمت...ازت ساده گذشتم ولی کم کم دیدم عادتم شدی...

وقتی باهات حرف زدم هیچ فکری نداشتم ولی کم کم همه ی فکرم شدی...

بیشتر که گذشت فهمیدم که چقدر خوب و پاکی...

توی دلم به راحتی نشستی و واسه خودت جا باز کردی...

تو منو به این باور رسوندی که بهترینی...

قلبمو با عشقت پر کردی...

وقتی خواستی بهم نشون بدی که تو هم منو دوست داری به این نتیجه رسیدم که  تو همونی

هستی که یه عمر انتظار پیدا کردنتو کشیدم...

حالا منتظر روز ها و لحظه های قشنگی هستم که فقط با تو معنی می دن...

دوست دارم توی چشام نگاه کنی و بگی دوست دارم...

یه احساسی بهم می گه تو اخرش مال منی...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 0:14  توسط Yasaman  | 

گفتم دوست دارم...نشنیدی!

دوباره گفتم...خودتو زدی به اون راه!

دیگه باورم شده که دلت نمی خواد بفهمی اصلا...

هر چی برات گریه کردم بی اثر بود...

حیفه اون شبایی که واسه یه نیم نگات با خدا درد و دل کردم و ازش خواستم دل تو رو باهام نرم کنه...

ولی نشد...چون خودت منو از اولش نخواستی...

فقط می خواستی عاشقم کنی و بذاری بری...

حالا که رفتی... به سلامت...دیگه پشت سرتم نگاه نکن...

اگه یه روزیم خواستی بگی دوستم داری...نیا!!!

چون دیگه دلم شکسته و غرورم زیر بار نگاهت خورده خورد شده...

ولی..................هیچ وقت فکر نکن که دوست نداشتم................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 21:37  توسط Yasaman  | 

قلب...                 

اگه قلب نبود چی می شد...؟؟!!

آیا اگر قلب نبود هیچ عاشقی هم نبود...؟!

آخه این قلب چه جوریه....!!!؟؟؟؟

چطوری عمل می کنه که می تونه به

راحتی کسی رو تو خودش جا بده...!!!؟

و یا با گذشت زمان کسی رو بندازه بیرون...

خیلی عجیبه!! قلبی که به اندازه ی مشت

 صاحبشه با چه قدرتی عاشق می شه..؟

و وقتی عاشق شد دیگه مثله همیشه

نمیتپه...! چرا وقتی عاشق می شه بر

 سرعتش افزوده می شه؟؟!!

چطوری وقتی می شکنه درد می گیره؟؟!

چطوری وقتی غمگین و افسرده می شه

آروم آروم توی سینه می زنه!!؟

چطوری وقتی عشقش رو...کسی که در

 خودش جاش داده رو می بینه از هیجان

آروم و قرار نداره...!؟!

و چطوری از غصه ی دوری یارش ناگهان

توی یک لحظه می ایسته و هیچ وقت

 حرکت نمی کنه...!!؟؟!!

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 21:3  توسط Yasaman  | 

دوست دارم...

دوست دارم نغمه های بی صدای عاشقی را

دوست دارم زیر باران گریه کردن سادگی را

دوست دارم بید مجنون این همه افتادگی را

دوست دارم با تو بودن در سکوت خانگی را

دوست دارم نقش چشم فارغ آشفتگی را

دوست دارم صبح خورشید این همه پایندگی را

دوست دارم رسم پاک و لایق این بندگی را

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 20:26  توسط Yasaman  | 

طبیعت همراه من

شاخه های زرد پاییز ...نم نم زیبای باران

برف و سرمای گزنده...زوزه ی باد زمستان

گریه ی ابر بهاری...پرتوی خورشید تابان

این همه چشم انتظاری...غنچه های سرخ و خندان

شاخه ها در هم تکیده...برگها ترسان و لرزان

غنچه های نو شکفته...شاپرک خوشحال و رقصان

با نوید عید نوروز...شادی ما هم دو چندان

پر شد از ماهی و خرما...تنگ آب و ظرف قندان

 

یاسمن معینی تبار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 19:47  توسط Yasaman  | 

 

 باید ازم بپرسی فردا چه حسی دارم                            روزی که من اومدم به این دنیای شلوغ

        یه روز صاف یا ابری                                                                   آفتابی یا بی فروغ

 روزی که به زندگی معرفی کردنم                                       وقتی از اون بالا ها پا گذاشتم رو زمین

    طلوع     عشقو دیدم                                                                       تو لحظه ی اولین

 تو آسمون بودم با...یه راهه طول و دراز                                 دیدم چقدر آدما کوچیکن از این بالا

        نزدیک تر که رسیدم                                                                    زنده شدن سایه ها

        حالا یه نوجوونم...یه نوجوون بالغ                                      با آرزوی پرواز و چیدن شقایق

    فردا روزی برای دوباره از نو شدن                                        روز شادی و خنده...بهتر و بهتر شدن

     تولدم تو راهه میرسه زود فردا ظهر                                    زندگیم کوتاهه...مثله عمر شمع و گل

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 20:24  توسط Yasaman  | 

باز هم رفت...دوباره رفت...

نمی دانم چرا همیشه در حال رفتن است...

دوباره برگشت از میان راه بدرغه ی او تکرار شد...

دوباره آن لحظه ی خدا حافظی...همچون تیر دردناکی به قلبم فشار آورد...

و من...

منی که فکر می کردم چقدر با تحمل می توانم باشم...

شکست خوردم...و...

قطره های اشک مجال حرف زدن نداد...

و در سکوت...آخرین نگاه خیره ام را تنها به او دوختم...

...که در ازدحام مسافران گم شد...

و رفت...

باز هم رفت...

نمی دانم چرا همیشه در حال رفتن است...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 19:23  توسط Yasaman  | 

یاس سفید

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

یاس ها پر پر شدند از روی درد بی کسی                 

                                                     تا کجا باید رفت بی همدم و هم  نفسی

وقتی میشه بی صدا دنیا یی رو عاشق کنی      

                                                   پس چرا نشستی اینجا مگه اسیر قفسی

شعار تنبلی می خواد دله ما رو خالی کنه                  

                                                      دل رو پر گلایه و حرفای پو شالی کنه  

دست من و تو می تونه زندگی رو عوض کنه       

                                     با چند تا دست دیگه هم دستای یاری قرض  کنه   

هنوز که مات و مبهمی پاشو تو یه کاری بکن 

                                             زندگی بهتر از ایناست انقدر نشین زاری بکن  

    اراده کن تا زندگیت از این رو وارونه بشه                                         

                                                تا تک گل یاس سفید همدم این خونه بشه

                                             

این شعر رو به همه ی جوونها و نو جوونای عزیز تقدیم می کنم 

 

BY:یاسمن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 0:24  توسط Yasaman  | 

 دوست دارم.....دوست دارم.......دوس......

اگه این کلمه رو بار ها و بارها تکرار نکنم....

 اگه اسمت رو تو خلوتم صدا نزنم....

اگه یادت رو چند بار توی ذهنم زنده نکنم...

 اگه به این فکر نکنم که تو حالا داری چه کار می کنی...

 اگه به یاد حرفهات نیفتم....

اگه عکست رو چندین بار نبینم...

 اگه همیشه منتظرت نمونم...

اگه فقط به نیت تو شعر نگم...

اگه به روزی که بالاخره ببینمت فکر نکنم...

 اگه به این که من رو واقعا دوست داری یا نه فکر نکنم...

اگه از غم دوریت بعضی شبا گریه نکنم...

 

..............................................................

...................................................

......................................

.........................

...............

.........

.....

....

...

..

.

 .

..

...

....

.....

........

...........

..............

.....................

.............................

..........................................

.........................................................

...........................................................................

تازه عقلم سره جاش میاد!!!

 

BY:YASAMAN

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 3:38  توسط Yasaman  | 

 

زمانی که از مادرم متولد شدم صدایی در گوشم طنین انداخت

و گفت تا آخر عمر با تو هستم

از او پرسیدم کیستی ؟جواب داد : غم هستم

آن لحظه فکر کردم که غم عروسکی است که من با آن

سرگرم می شوم .

ولی اکنون فهمیدم که من عروسکی هستم بازیچه دست غم

و اینگونه شد که

زمستان را دوست دارم چون فصل غم است

غم را دوست دارم چون گواه دل است

دل را دوست دارم چون تو را به من نشان داد

اما تو را دوست دارم بدون آنکه بدانم چرا ؟

 

زندگی...راه درازی که...

همچنان ادامه دارد...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 18:18  توسط Yasaman  | 

مطلبی جالب و خواندنی

رابطه ی عشق و دیوانگی

در زمانهاي بسيار قديم هنوز پاي بشر

به زمين نرسيده بود ، فضيلتها و تباهيها
 در همه جاشناور بودند . آنها از بيكاري
 خسته شده بودند . روزي همه فضائل و تباهيها
 دور هم جمع شدند ، خسته تر و كسل تر از
 هميشه ، ناگهان ذكاوت ايستادو گفت : بياييد يك
 بازي كنيم . مثلآ قايم باشك . همه از اين
 پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورآ فرياد زد
 من چشم ميگذارم و از آنجائيكه هيچ كس نمي
 خواست بدنبال ديوانگي بگردد ، همه قبول
 كردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها
 بگردد . ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش
 رابست و شروع به شماردن كرد ... يك ... دو ... سه
 ... همه رفتند تا جايي پنهان شوند ! لطافت
 خود را به شاخ ماه آويزان كرد ، خيانت داخل
 انبوهي از زباله پنهان شد ، احصالت در
 ميان ابرها مخفي شد ، هوس به مركز زمين رفت ،
 طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي
 شد و ديوانگي مشغول شماردن بود ،
 هفتادونه ... هشتاد ... هشتادو يك ... . همه پنهان شده
 بودند بجز عشق كه همواره مردد بود و نمي
 توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست
 چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است .
 در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي
 رسيد ، نودو پنج ... نود و شش ... نودو هفت ...
 هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در
 بين يك بوته گل رز پنهان شد . ديوانگي
 فرياد زد دارم ميام و اولين كسي را كه پيدا
 كرد تنبلي بود ، زيرا او تنبلي اش آمده بود
 جايي پنهان شود و لطافت را يافت كه از شاخ
 ماه آويزان شده بود ، دوروغ ته درياچه ،
 هوس در مركز زمين ، يكي يكي همه را پيدا
 كرد ، بجز عشق . او از يافتن عشق نا اميد شده
 بود . حسادت در گوشهايش زمزمه كرد ، تو فقط
 بايد عشق را پيدا كني و او پشت گل رز است .
 ديوانگي شاخه چنگ مانندي را از درخت كند
 و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز
 فرو كرد و دوباره و دوباره تا اينكه
 باصداي نا له اي متوقف شد . عشق از پشت بوته
 بيرون آمد با دستهايش صورت خود راپوشانده
 بود و از انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد .
 شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او
 نمي توانست جايي را ببيند . او كور شده بود
 ، ديوانگي گفت : من چه كردم ، من چه كردم ،
 چگونه مي توانم تورا درمان كنم . عشق پاسخ
 داد : تو نمي تواني مرا درمان كني ، اما
 اگر مي خواهي كاري بكني ، راهنماي من باش،
 و اينگونه است كه از آنروز به بعد عشق كور
 است و ديوانگي همواره با اوست.....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 17:51  توسط Yasaman  | 

دل نوشته عاشقانه

اگه یكی رو دیدی وقتی داری رد میشی برمی‌گرده نگات می‌كنه، بدون براش مهمی. اگه یكی رو دیدی وقتی داری میفتی زمین برمی‌گرده با عجله میاد به سمتت، بدون براش عزیزی. اگه یكی رو دیدی وقتی داری می‌خندی برمی‌گرده نگات می‌كنه، بدون واسش قشنگی. اگه یكی رو دیدی وقتی گریه می‌كنی میاد باهات اشك می‌ریزه، بدون دوستت داره و اگه یه وقت یكی رو دیدی وقتی داری با یكی دیگه حرف میزنی تركت می‌كنه، بدون عاشقته...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 22:53  توسط Yasaman  | 

Bazam salam O ahval porC vali indafe.....

           

salam O tabrik!!!

fara residane roOze pedar va veladate emame geramiyeman ra be hameye shoma tabrik migam....

be monasebate in rooz sheri soroodam ke be hameye pedaraye zahmat kesh va delsoOze donya taghdimesh mikonam be khosoOs be pedare mehrbane khodam...

Pedaram..

اگر نامم گل است تو ریشه و مفهوم آنی

اگر هستم در اینجا تو آموختی مرا این زندگانی

پدرم صد ها ترانه برای خواندنت هیچ و کم است

نبینم چشم تو شبنم زده

یا در دلت درد و غم است

تا آخرین دم در کنارت من نبندم بال پرواز

خدایا به تو می گویم که روزی من کنم او را سر افراز

 ‌BY:Yasaman

ROOZAMOBARAK

pedaram

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 16:34  توسط Yasaman  | 

Negam be asemoOne...

حس عجیبی داره وقتی ببینی مهرت توی دلش نشسته

اما وقتی می فهمی که دیگه خیلی دیره...غرور تو شکسته 

برای اولین بار غرورمو شکستم

با بی قراری گفتم منم دل به تو بستم

نگاش روی صورتم گم شد و سایه انداخت

نفهمیدم که چی گفت اما دوباره دل باخت

چقدر قشنگه حرفاش اون پاک و بهترینه

تو آسمون فرشتست اما روی زمینه

هر وقت که تنها می شم یادش فقط با منه

با یاده هر اشارش رنگی به دل می زنه

دوست دارم تو تنهاییم فقط به اون فکر کنم

بنویسم اسمشو...زیر بارون یادشو ذکر کنم

ای کاش می دونستم الان توی دلش چی میگذره

بهترین گل واژه اونه از همه عاشق تره

اگه فقط اون اینجا بود تا اشکامو پاک بکنه

میومد تا که دوباره غصه رو خاک بکنه

اسب سفید نداره نه صورتی از جنس بهار

یه قلبه شیشه ای داره خونین تر از هر لاله زار

نگام به آسمونه...روز به روز دور تر می شه

شاید اینجوری رسیدن به اونم آسون بشه

 

 ‌BY:Yasaman

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 0:32  توسط Yasaman  | 

Salam...salam dobare...shere jadid....hamin emroOz goftam....taghdim be shoma ...ba eshgh...nazar yaadetoOn nare faghat...

(Yeki yedoOneyi to...)

 

Yeki yedoOneyi to

be yek neshoOneyi to

neshoOneye golaye yase baghchamoOni

to hamoOni ke baraye man mimoOni

Yeki yedoOneyi to

anar O poOneyi to

sorkh O ghashang mesle anari

khoshboo tar az har gole poone,miyoone dasht O sabze zari

Yeki yedoOneyi to

baraye ghalbe koochake man,tanha bahoOneyi to

too del mishini mesle yek shere ghashang

mano seda mikoni por mehr O ye rang

cheshme setareyi to

khorshide dobareyi to

injoOri negam nakon ba halate bi khabari

to khodet khoob midooni ke az baghiye behtari

Yeki yedoOneyi to

be yek eshareyi to

montazeram mizari,montazere eshare

eybi nadare,chon delam ba in ye gol bahare

man in gole ghashango

be sad ta bagh nemidam

man midoonam ke ba to

be khoshbakhti residam

Yeki yedoOneyi to

faghat toO asemoOni

tanet che atri dare,cheghadr to mehraboOni

tanha chizi ke mikham,faghat to ro dashtane

in faghat arezoo nist,balke to ro khastane

 

BY:YASAMAN

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 23:4  توسط Yasaman  | 

(؟؟؟!!!...Baraye ki...)

ghalbe man engar yeki nist

bade to shekaste O do nim shode

dele man engari moOnde

beyne do nime,too ghafas asir shode

cheshme man male khodam nist

dige nemikhad be cheshat negah kone

dige axet tooye ghab nist

amma negam mikhad to ro seda kone

az roOye adat minevisam esmeto har ja beshe

vali dastam esmeto bi ekhtiyar pak mikone

yadeto pass mizane,soorateto khak mikone

vaghti negam miyofte too cheshmaye por gonahe to

ab misham az sharme negahe por ghorooret

nemidoonam yadet miyad ye rooz yeki bood ke mishod

sange sabooret?!!

ashke man daste khodam nist,badjoori sarazire

ey kash mishod baz baade to,dele man aroOm begire

emshab bazam az oon shabast ke daram divoOne misham

hamash migam daram vase ki sher migam?!

daram baraye ki fada O ghorboOni misham....?!!!

 

 By:Yasaman

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 13:48  توسط Yasaman  | 

 سلام...سلامی به گرمیه آفتاب

    سلامی به سردیه لحظه های تلخ

یا سلامی سر شار از احساس مثله اشکی که امان ندارد

   خلاصه سلام...    

اسمه من یاسمن...دختر پاییزم

و....

پر از احساسم...واسه خنده هم بگم که...

یه کم وسواسم...

برای این وبلاگ هم می خوام خیلی وسواسیت به خرج بدم

چون این فقط یک یادگاری نیست...

حرف ها و زمزمه های دختری تنهاست که...

عطر یاس زندگیش را زیر و رو کرده

...خاطره ها...تنها خاطره ها

 هستند که می مانند...پس پیش به سوی ثبت دفتر مشق زندگی...

 

 

 

(To hesse ashegh shodani)

To az kodoOm taraneyi ke khoOndanet ghanimate

To az kodoOm sarzamini ke khastanet ye adate

To az jense kodoOm bahari

ke abre chesham barat mibare

To khalvate kodoOm shabayi

ke delam havato dare

Setareyi toO asemoOne ghalbe man

bahaneyi baraye dar to gom shodan

Sayyareyi toO kahkeshane khateram

to taghdiri dobareyi,ta man az in donya beram

Fereshteyi hasti , behesht entezarat mikeshad

ghalbam bi to mazzeye jodayi micheshad

To az kodoOm partoe noOri ke Oomadi toO zendegim

To az kodoOm sange saboOri baraye dard O khastegim

Esme to khoOndaniye O barghe negatam moOndani

To behtarin golvajeyi O layeghe soroOdani

To por az ehsasi,mehraboOni,to hesse ashegh shodani

BY:YASAMAN

Inam yeki dige az sher haye khodam boOd...

GE NAZAR BEDIN MAMNOON MISHAM AZIZAN

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 1:45  توسط Yasaman  |