کمی که در سکوت روی ماسه های ساحل راه رفتیم صدایش سکوت
بینمان را شکست و گفت : می دونی یاسمن... این جا آخرشه!
با تعجب به او خیره شدم اما انگار او در حال و هوای دیگری
سیر می کرد و همان طور که به رو به رو نگاه می کرد گفت :
یاسمن...
خدا شاهده...
خدا می دونه که عشق ما از اولش پاک بود...همین دریا...این دریا
شاهده که چه روزایی رو دور از تو به شب رسوندم. ناگهان انگار که
چیزی آشنا دیده باشد از حرکت باز ایستاد و با دستش به نقطه ای اشاره
کرد و گفت : اون جا رو نگاه کن! اون تخته سنگ بزرگ رو می بینی؟
با حرکت سر جواب مثبت دادم که دستم را گرفت و گفت :
بیا تا بهت بگم! وقتی به تخته سنگ رسیدیم روی آن نشست و به من
نگاه کرد. من هم کنارش نشستم و منتظر ماندم.سرش را پایین انداخته
بود که گفت : هر وقت دلم می گرفت تنهایی می یومدم و این جا
می نشستم و به تو فکر می کردم. اسمتو با دستم روی این ماسه ها
می نوشتم. لبخندی زد و ادامه داد : آخه شنیده بودم اگه آدم اسم کسی رو
که دوست داره روی ماسه های دریا بنویسه حتما بهش می رسه!
حالا تو پیشمی...دیگه تنهایی این جا نمیام ولی باورم نمی شه که تو
به خاطر من از همه چی گذشتی...! جمله ی آخر را طوری که صدایش
می لرزید بیان کرد و دوباره سرش را پایین انداخت. یک لحظه
دلم آتش گرفت و با حیرت پرسیدم : تو داری گریه می کنی؟!
سرش را بلند کرد و در حالی که مستقیم به چشمانم نگاه می کرد گفت :
اینا اشک خوش حالیه! اشک در چشمانم جمع شد و نگاهم را عاشقانه
به نیم رخ جذابش دوختم. اسمش را صدا زدم که منتظر نگاهم کرد و
من پاسخ نگاهش را با لبخندی مهربان و نگاهی بی قرار دادم.
او هم فقط نگاهم کرد. هیچ چیز نگفتیم اما نگاهمان در تمام جمله های
زیبای زندگی خلاصه شد.
ادامه دارد...







BY:YASAMAN





Negam be asemoOne...
BY:Yasaman
(Yeki yedoOneyi to...)
(؟؟؟!!!...Baraye ki...)
(To hesse ashegh shodani)
GE NAZAR BEDIN MAMNOON MISHAM AZIZAN