|
قلب... اگه قلب نبود چی می شد...؟؟!! آیا اگر قلب نبود هیچ عاشقی هم نبود...؟! آخه این قلب چه جوریه....!!!؟؟؟؟ چطوری عمل می کنه که می تونه به راحتی کسی رو تو خودش جا بده...!!!؟ و یا با گذشت زمان کسی رو بندازه بیرون... خیلی عجیبه!! قلبی که به اندازه ی مشت صاحبشه با چه قدرتی عاشق می شه..؟ و وقتی عاشق شد دیگه مثله همیشه نمیتپه...! چرا وقتی عاشق می شه بر سرعتش افزوده می شه؟؟!! چطوری وقتی می شکنه درد می گیره؟؟! چطوری وقتی غمگین و افسرده می شه آروم آروم توی سینه می زنه!!؟ چطوری وقتی عشقش رو...کسی که در خودش جاش داده رو می بینه از هیجان آروم و قرار نداره...!؟! و چطوری از غصه ی دوری یارش ناگهان توی یک لحظه می ایسته و هیچ وقت حرکت نمی کنه...!!؟؟!!
+
تاريخ جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 21:3 نويسندهYasaman
_ _ _ _ __ _ __ _ _ _ _ __ _ _ _ _ __ _ _ _ __ _ _ __ __ _ _ _ __ _ _
دوست دارم...
دوست دارم نغمه های بی صدای عاشقی را دوست دارم زیر باران گریه کردن سادگی را دوست دارم بید مجنون این همه افتادگی را دوست دارم با تو بودن در سکوت خانگی را دوست دارم نقش چشم فارغ آشفتگی را دوست دارم صبح خورشید این همه پایندگی را دوست دارم رسم پاک و لایق این بندگی را
+
تاريخ جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 20:26 نويسندهYasaman
_ _ _ _ __ _ __ _ _ _ _ __ _ _ _ _ __ _ _ _ __ _ _ __ __ _ _ _ __ _ _
طبیعت همراه من
شاخه های زرد پاییز ...نم نم زیبای باران
برف و سرمای گزنده...زوزه ی باد زمستان گریه ی ابر بهاری...پرتوی خورشید تابان این همه چشم انتظاری...غنچه های سرخ و خندان شاخه ها در هم تکیده...برگها ترسان و لرزان غنچه های نو شکفته...شاپرک خوشحال و رقصان با نوید عید نوروز...شادی ما هم دو چندان پر شد از ماهی و خرما...تنگ آب و ظرف قندان
یاسمن معینی تبار
+
تاريخ چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 19:47 نويسندهYasaman
_ _ _ _ __ _ __ _ _ _ _ __ _ _ _ _ __ _ _ _ __ _ _ __ __ _ _ _ __ _ _
باید ازم بپرسی فردا چه حسی دارم روزی که من اومدم به این دنیای شلوغ یه روز صاف یا ابری آفتابی یا بی فروغ روزی که به زندگی معرفی کردنم وقتی از اون بالا ها پا گذاشتم رو زمین طلوع عشقو دیدم تو لحظه ی اولین تو آسمون بودم با...یه راهه طول و دراز دیدم چقدر آدما کوچیکن از این بالا نزدیک تر که رسیدم زنده شدن سایه ها حالا یه نوجوونم...یه نوجوون بالغ با آرزوی پرواز و چیدن شقایق فردا روزی برای دوباره از نو شدن روز شادی و خنده...بهتر و بهتر شدن تولدم تو راهه میرسه زود فردا ظهر زندگیم کوتاهه...مثله عمر شمع و گل
+
تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 20:24 نويسندهYasaman
_ _ _ _ __ _ __ _ _ _ _ __ _ _ _ _ __ _ _ _ __ _ _ __ __ _ _ _ __ _ _
باز هم رفت...دوباره رفت...
نمی دانم چرا همیشه در حال رفتن است... دوباره برگشت از میان راه بدرغه ی او تکرار شد... دوباره آن لحظه ی خدا حافظی...همچون تیر دردناکی به قلبم فشار آورد... و من... منی که فکر می کردم چقدر با تحمل می توانم باشم... شکست خوردم...و... قطره های اشک مجال حرف زدن نداد... و در سکوت...آخرین نگاه خیره ام را تنها به او دوختم... ...که در ازدحام مسافران گم شد... و رفت... باز هم رفت... نمی دانم چرا همیشه در حال رفتن است...
+
تاريخ جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 19:23 نويسندهYasaman
_ _ _ _ __ _ __ _ _ _ _ __ _ _ _ _ __ _ _ _ __ _ _ __ __ _ _ _ __ _ _
با تشکر از دوست خوبم که این شعر زیبا رو برای من ارسال کردند از شاعر این اثر هم سپاسگذارم عید و آسمون شب، پُر از شهابِ رنگیه
می دونم یه روز دیر رسیدم برای تبریک گفتن اما شاعر میگه: ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازهست...بنابر این... عید سعید فطر بر همتون مبارک باشه!!!
+
تاريخ پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 17:1 نويسندهYasaman
_ _ _ _ __ _ __ _ _ _ _ __ _ _ _ _ __ _ _ _ __ _ _ __ __ _ _ _ __ _ _
یاس سفید
یاس ها پر پر شدند از روی درد بی کسی تا کجا باید رفت بی همدم و هم نفسی
وقتی میشه بی صدا دنیا یی رو عاشق کنی پس چرا نشستی اینجا مگه اسیر قفسی شعار تنبلی می خواد دله ما رو خالی کنه دل رو پر گلایه و حرفای پو شالی کنه دست من و تو می تونه زندگی رو عوض کنه با چند تا دست دیگه هم دستای یاری قرض کنه هنوز که مات و مبهمی پاشو تو یه کاری بکن زندگی بهتر از ایناست انقدر نشین زاری بکن اراده کن تا زندگیت از این رو وارونه بشه تا تک گل یاس سفید همدم این خونه بشه
این شعر رو به همه ی جوونها و نو جوونای عزیز تقدیم می کنم
BY:یاسمن
+
تاريخ یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 0:24 نويسندهYasaman
_ _ _ _ __ _ __ _ _ _ _ __ _ _ _ _ __ _ _ _ __ _ _ __ __ _ _ _ __ _ _
دوست دارم.....دوست دارم.......دوس...... اگه این کلمه رو بار ها و بارها تکرار نکنم.... اگه اسمت رو تو خلوتم صدا نزنم.... اگه یادت رو چند بار توی ذهنم زنده نکنم... اگه به این فکر نکنم که تو حالا داری چه کار می کنی... اگه به یاد حرفهات نیفتم.... اگه عکست رو چندین بار نبینم... اگه همیشه منتظرت نمونم... اگه فقط به نیت تو شعر نگم... اگه به روزی که بالاخره ببینمت فکر نکنم... اگه به این که من رو واقعا دوست داری یا نه فکر نکنم... اگه از غم دوریت بعضی شبا گریه نکنم...
.............................................................. ................................................... ...................................... ......................... ............... ......... ..... .... ... .. . . .. ... .... ..... ........ ........... .............. ..................... ............................. .......................................... ......................................................... ........................................................................... تازه عقلم سره جاش میاد!!!
+
تاريخ سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 3:38 نويسندهYasaman
_ _ _ _ __ _ __ _ _ _ _ __ _ _ _ _ __ _ _ _ __ _ _ __ __ _ _ _ __ _ _
زمانی که از مادرم متولد شدم صدایی در گوشم طنین انداخت و گفت تا آخر عمر با تو هستم از او پرسیدم کیستی ؟جواب داد : غم هستم آن لحظه فکر کردم که غم عروسکی است که من با آن سرگرم می شوم . ولی اکنون فهمیدم که من عروسکی هستم بازیچه دست غم و اینگونه شد که زمستان را دوست دارم چون فصل غم است غم را دوست دارم چون گواه دل است دل را دوست دارم چون تو را به من نشان داد اما تو را دوست دارم بدون آنکه بدانم چرا ؟
زندگی...راه درازی که...
همچنان ادامه دارد...
+
تاريخ یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 18:18 نويسندهYasaman
_ _ _ _ __ _ __ _ _ _ _ __ _ _ _ _ __ _ _ _ __ _ _ __ __ _ _ _ __ _ _
مطلبی جالب و خواندنی رابطه ی عشق و دیوانگی
در زمانهاي بسيار قديم هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود ، فضيلتها و تباهيها
+
تاريخ یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 17:51 نويسندهYasaman
_ _ _ _ __ _ __ _ _ _ _ __ _ _ _ _ __ _ _ _ __ _ _ __ __ _ _ _ __ _ _
|
| ||||||